جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

101-عجایب یه پسر دوماهه!!

سلام پسرررررر قشنگمممممممم وروجک اصلا باورم نمیشه که داری از حال و هوای نوزادی و همش خواب میای بیرون و کم کم شیطنتات گل میکنه! نمیدونم دقیقا باید از چی و از کجات بگم. انقدر گفتنی ها دااارم که اگه بخوام همشو بنویسم یه طوماااری میشه ماشالا هزااار ماشالا کلی بزرگ شدی و هرکی میبینتت اینو بهم میگه...قد کشیدی و به دور و اطرافت واکنش های بیشتری نشون میدی... منو کامل میشناسی و وقتی تو بغلمی دیگه نمیخوای ازم جدا بشی... شبا به موقع میخوابی ولی از اون جهاتی که خیلی شکمو شدی برای شیر بیدار میشی و دیگه نمیخوابی! از اخلاقات بگم که جل الخالق معلوم نیست به کدوم بنی بشری رفتی!!! از صدای تلفن و موبایل و وسایل الکترونیکی وحشت دا...
2 آذر 1392

100-داستان های خدا(8)

مردی بود که همیشه گناه میکرد  ...... و توشه ی اخرتش پر از گناه بود. پس از سالها گناه و معصیت زمان مرگ فرا رسید به دیار باقی رفت و سالها در عالم برزخ مثل همه ی ادمای دیگه منتظر قیامت و روز موعود یعنی روز حساب موند افراد مختلفی در برزخ بودند با نامه ی اعمال مختلف یکی با گناه های فراوان و دیگری توشه ای پر از کارهای خیر خدا پسندانه ..... بعضیها به خود اطمینان داشتند و بعضی دیگر از کرده ی خویش پشیمان و بعضی دیگر... خلاصه روز موعود فرا رسید... موقع حسابرسی و جدا شدن بهشتیان از جهنمیان شد ... هر کس بر طبق اعمال و کارها و اعتقاداتشان سنجیده شد و وضعیتش مشخص. یکی یکی حسابرسی میشدند و هرکس که جهنمی میشد هنگام برده شدن به جهنم از دیگر...
28 آبان 1392

97-تالاسمی/ بازهم خداروشکر

  سلام جوجه حنایی من . قربونت برم تهنا تهنا که این چند وقت هم خودت اذیت شدی هم مارو خیلی اذیت کردی! خلاصه فقط همینو بگم که روزای من و زانیار شده بود . خونه بیمارستان پارک خونه بیمارستان پارک!!! از وقتی متوجه شدیم کم خون هستی وگلبول های قرمز کوچیکتر از حالت عادیند داریم خودمونو به این در و اوندر میزنیم و بازم خدارو شاکریم که این مشکل قابل درمانه.... هزاران مرتبه شکر که بدتر از این نشد...... تازه منم به خاطر تو هزار تا ازمایش دادم دوباره و جالب اینجاست که میزان آهن توی شیر من که بهت میدم از حد نرمال پایینتره و ذخیره ی آهن توی بدنت به شدت پایینه به خاطر همین داری قطره میخوری با اینکه خیلی زوده ولی متاسفانه چاره ای ن...
9 آبان 1392

96-مریضی و دکتر

جون مارو گرفتی آقا مارتیا . تابحال به یاد ندارم که شبا تا این حد از شدت استرس بی خواب بشم و هرلحظه حس کنم توی دلم دارن رخت و لباس میشورن و چنگ میزنن از روز اولی که به دنیا اومدی همه از سفیدی بدن و صورتت در تعجب بودن و میگفتن ماشالا بچتون چه قدر سفید و ناز و خوشگله . .....راستم میگفتن هم خیلی خوشگلی و هم سفید و ناز اما این روزایی که سرماخورده بودی و همش بیمارستان و دکتر بودیم متوجه شدیم که کم خونی داری و گلبول های قرمزت کمتر از انسان نرماله ..... مامان هم همین مشکل رو داره اما برای تو شدید تر از منه و جالب اینه که با اولین آزمایش خون توی بیمارستانت هم مشخص شد که وضعت بدتر شده به خاطر مریضی و کلا آروم بودنت به خاطر اینه که از نی نی های...
1 آبان 1392

93-اولین حموم جوجه!!

سلام مارتیای اخموی مامان ووووی نمیدونم چه جوررری بهت بگم که دوست دارم تمام بدنت رو قرچ قرچ بخوررم از بس که عاشقتم توی یه وجبی با اون قیافه ی با جذبت بعضی وقتا همچین چپ چپ مامانی رو نگاه میکنی که آدم باورش نمیشه با یه پسر ١٤ روزه طرفه!!! زانیارم که چپ راست راه میره و باهات حرف میزنه و بغلت میکنه و قربون صدقت میره طوری که من تا بحال این همه احساسی رو که واست میریزه رو به عمرم ندیدم!! فکر کنم قبلا گفتم که شوهر ما از اون مردا نیست که چپ و راست قربون صدقه بره و خیلی به ندرت میگه دوست دارم.....حالا بیااا و ببین با پسرش چه پنج شنبه شبای عاشقونه ای راه انداخته! واسم خیلی جالبه! ببین پدر شدن چه به حال و روزش آورده که به ...
9 مهر 1392

90-منم بالاخره مامان شدمممم

سلام به همه ی دوسی های خوبم که این مدت غیبت تنهام نذاشتن و با اینکه بهشون سر نمیزدم همیشه جویای احوالم بودن . اومدم بگم که من ٤ روزه ماااااااااااااااااااااااماااااااااااااااااااااااااان شدم و قند عسلم ٢٦ شهریور همزمان با میلاد امام رضا ساعت ١٢ ظهر قدماشو به این دنیاااا گذاشت و منو خوشبخت ترین مادر دنیا کرد. زایمانم سزارین با بیحسی موضعی بود و کاملا راضی بودم . نمیگم بی درد و بی دردسر بود اما دقیقا لحظه ای که چشمت به بچت میفته همه ی این دردا و دردسر هارو به یه نگاهش میخری.... فقط همینو میتونم بگم که بهترین روزا و بهترین لحظه ها و ثانیه هارو دارم تجربه میکنم . چون زیاد نمیتونم بنویسم خلاصه میکنم ولی در اولین فرصت به محض ای...
9 مهر 1392

92-عروسک 11 روزه ی خونمون

سلاااام قند و عسل مامان "شما الان اا روز داری "   با احساسی باور نکردنی تمام اعضای خونه و اطرافیان رو عاااشق خودت کردی من و زانیااار که واست میمیریم و زنده میشیم...فقط کافیه صدای گریتو بشنوم و با تمام دردی که دارم میدوم به سمتت....ماشالا روز به روز داری بزرگتر میشی و حسسسسسسسسسسسسابی مارو مشغول خودت کردی بچه گربه ی  من   ماشالا هزار ماشالا نه زردی داشتی و نه مورد دیگه ای و تا به الان فقط چندباری دل درد شدید شدی  از شیر خودم میخوری ولی نمیدونم که چرا بعضی وقتا با اینکه خودم بهت همیشه شیر میدم سینه درد شدید میگیرم .... به توصیه ی خانوم دکتری دارم سعی میکنم به شیشه و &div...
6 مهر 1392

91-این چند وقت و خاطره ی زایمان

سلام به همه ی دوستای خوبم که مثل همیشه شرمندم کردن ممنون از همه ی پیام های تبریکتون منم به خاطر گل روی شماها سعی میکنم تند تند بیام و آپ کنم. با امروز دقیقا 8 روزه که من مامان شدم یه مهمون ناخونده ی کوشولو تو خونمون داریم. وای خیلی خیلی حرفای ناگفته دارم که نمیدونم از کجاشون بگم دوست دارم یه فلش بک کوچولو بزنم به 12 شهریور ماه روزی که مارتیا من و بابایی رو تا دم مرگ برد و برگردوند.....صبح که از خواب بیدار شدم اونم بعد 2 ساعت چرت نصفه و نیمه فهمیدوم که یکم خونریزی کردم و لباس زیرم کثیفه....اولش ترسیدم ولی بعد با خودم گفتم یه کوچولو عیبی نداره تا ظهر خوب بودم و تو هم تکون نمیخوردی به خیالم که تو فقط شبا وول میخوردی چیز مهمی نیومد حوالی ساعت...
3 مهر 1392

89-شمارش معکوس شروع شد

دیگه شمارش معکوس برای بغل گرفتنت شروع شده..... زایمانم رو قطعی انتخاب کردم و چون به هیچ عنوان آمادگی ندارم و ترسم هنوز پابرجاست سزارین میکنم ولی با بیحسی موضعی تا بتونم تو نفسی رو ببینم ...... مارتیای من خیلی میترسم .....جوری که شبا خوابم نمیبره...... همش نگرانم اما یه حسی هست که میون این همه درد و فشااار و استرس از پشت هلم میده و در گوشم میگه برو تو میتونی ...... بال و پر فرشته هارو حس میکنم که از هر طرف بازوهامو گرفتن و آرووووووووووم آرووووووووووووووم با مهربونی همراهیم میکنن....... من تنها نیستم و این حس زیبای مادر شدن نیرویی بهم داده که خودم هم متحیر شدم...... خدایا شکرت ..... همین دیروز وقت دکتر داش...
10 شهريور 1392
3503 0 122 ادامه مطلب

پست موقت

سلام دوستان .....اومدم بگم که من حالم در حال حاضر خوبه......روزای بد و پر استرسی رو پشت سر گذاشتیم اما الان همه بهتریم...... ببخشید که نتونستم به نظراتتون تک تک جواب بدم یا بهتون سر بزنم.....وضعیتم همش در حال تغییره و نظرات شما هم خیلی زیاد اما تک تک راهنمایی ها و دلداریهاتونو میخونم و کلی ازتون ممنون میشم و مطمئن باشید که جبران میکنم این خوبیهاتونو..... مخصوصا سمیرا جون و نازنین جون و دوستاییم که وبلاگ ندارن ........ امیدوارم درکم کنید و از دست مامان رستا ناراحت نباااااااااااااشید  به زودی اتفاقات این چندوقت رو مینویسم.......   ...
5 شهريور 1392